آمد و آتش به جانم كرد و رفت

با محبت امتحانم كرد و رفت

آمد و بنشست و آشوبي بپا

در ميان دودمانم كرد و رفت

آمد و روئي گشود و شد نهان

نام خود ورد زبانم كرد و رفت

آمد و او دود شد من شعله اي

در وجود خود نهانم كرد و رفت

آمد و آيينه گردانم بشد

طوطي بي همزبانم كرد و رفت

آمد و برقي شد و جانم بسوخت

آتشين تر اين بيانم كرد و رفت

آمد و قفل از دهانم بر گشود

چشمة آب روانم كرد و رفت

آمد و تيري زد و شد ناپديد

همچنان صيدي نشانم كرد و رفت

آمد و چون آفتي در من فتاد

سر بسوي آسمانم كرد و رفت

عزيزم فراموشم خواهي كرد
مرا كه دوستت دارم و مي پرستمت
عزيزم فراموشم خواهي كرد
مرا كه به تو عشق اموختم و عاشقت هستم
عزيزم فراموشم خواهي كرد
باور كن اين حقيقت را
حقيقت تلخ است حقيقت زهر است
باور كن عزيزم باور كن
شبهايت را ستارگان چشمان ديگري
نور خواهند باريد
عزيزم فراموشم خواهي كرد
مرا كه دوستت دارم و مي رستمت
مرا كه عاشقت هستم